![]() |
![]() |
|
| عشق من بمون دلواپسم نذار بی تو نمی گذره این روز و روزگار |
|
چقدر سخته منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر اومدن نیست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:30 به قلم ارنا |
|
|
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر جانی که در قاب دل است واژه تلخ خیانت حک نبود |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:27 به قلم ارنا |
|
|
باران نباش که خودت را با التماس به شیشه بکوبی ابر باش تا همه منت باریدنت را بکشند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:13 به قلم ارنا |
|
|
سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها نگاهی تاریک همچون شب های بدون مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه میگذرند نیست. پس ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:1 به قلم ارنا |
|
|
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:38 به قلم ارنا |
|
|
لاک پشت ها هم عاشق می شن اما تحمل درد عشق رو دارن چون عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:54 به قلم ارنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:20 به قلم ارنا |
|
|
فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم بیهوده است زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:42 به قلم ارنا |
|
|
همیشه دوست داشتم ابر باشم چون ابر اونقدر شهامت داره که هروقت دلش می گیره جلو همه گریه می کنه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:17 به قلم ارنا |
|
|
زندگی هنر نقاشی بدون پاک کن است طوری زندگی کنید که هرگز حسرت پاک کن را نخورید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:12 به قلم ارنا |
|
|
من به آمار زمین مشکوکم؛
اگر این شهر پر از آدمک هاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:27 به قلم ارنا |
|
|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را... یادم باشد روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه است و خوب! تنها دل ما دل نیست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:23 به قلم ارنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:55 به قلم ارنا |
|
|
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنها که دلت را شکستند دعا کن برای آنها که نفرینت کردند درخت باش بر غم ، بهار شو بخند که : خدا همیشه اون بالا با ماست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:44 به قلم ارنا |
|
|
سرمشق های آب بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم اما خدای مهربان را یادمان رفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:38 به قلم ارنا |
|
|
اگه دل ببندی دلتو می شکنن اگه عاشق باشی تنهات می ذارن با این حال باید دمی خندید، گاهی گریید، عاشقانه دل بست و عمری عاشقی کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:35 به قلم ارنا |
|
|
یکی در آرزوی دیدن توست
یکی در حسرت بوئیدن توست ولی من ساده و بی ادعایم تمام هستی ام خندیدن توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:2 به قلم ارنا |
|
|
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هرخاکی رسیدم تکیه کردم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:59 به قلم ارنا |
|
|
باز باران بی ترانه گریه های بی بهانه می خورد بر سقف قلبم باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:56 به قلم ارنا |
|
|
نمی بازم به بی رنگی به کوه و معبر سنگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:54 به قلم ارنا |
|
|
در انتهاي ذهن مُشَوّش خود
کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم ! نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي باشد نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره ... غم نويس نيستم فقط گاه و بي گاه آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ... همین ! ... حالا اگر آسمان دل هميشه سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟ ... با اين حال اين سرخي و کبودي آسمان دل را از خاکستري جنس آدمي بارها و بارها دوست تر دارم ... با اين حال گاه و بي گاه لال مي شوم که نکند دلي بلرزد ... نکند اشکي جاري شود ... نکند دلي آزرده ... حال بانگ هايي که هميشه در درونم در ذهنم مرا صدا مي زنند آيا مي دانند ؟ مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره براي پرواز ، پر پر مي زند ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:14 به قلم ارنا |
|
|
زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:47 به قلم ارنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:54 به قلم ارنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:27 به قلم ارنا |
|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه . وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:17 به قلم ارنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:7 به قلم ارنا |
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:4 به قلم ارنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:48 به قلم ارنا |
|
|
چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است اگه ديدي تو آسمون هيچ ستاره اي نيست ناراحت نشو خودم حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا بشم تک ستاره ي دلت پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:40 به قلم ارنا |
|
|
دست عشق از دامن من دور باد ! ! مي توان آيا به دل دستور داد؟؟ مي توان آيا به دريا حکم کرد؟؟ که دلت را يادي از صحرا مباد؟؟ موج را آيا توان فرمود ايست!! باد را فرمود بايد ايستاد؟؟ آنکه دستور زبان عشق را بي گزاره در نهاد ما نهاد!! خوب مي دانست تيغ تيز را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:28 به قلم ارنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| تصویر عشق |
وعده وصل به فردا می دهی و می دانی
هر که امروز تو را دید به فردا نرسد |
| خاطره های ماندگار |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 بهمن 1386 |
|
RSS
|